ثانيه هاي شني شهرزاد
در دو چيز نيرويي عظيم وجود دارد يكي آرزو و ديگري كلمات
همیشه جایی را پیدا می کند که زیر پونز نقشه باشد. تا برسم سه بار جریمه شدم. به خودم قول می دهم عصبانی نباشم. حداقل امروز را عصبانی نباشم. لبه روسری ام را مرتب می کنم و پیاده می شوم. در را که باز می کنم بوی قهوه قاطی عطر های تند مردانه می خورد توی صورتم. گفته بود از سمت چپ بشمار سومین اتاقک. کم مانده به خاطر تاریکی برگردم و بروم خانه. یک... قیافه زن برایم آشنا بود. یادم نمی آید کجا دیده بودمش. دو... اینجا را با یک جای شخصی دیگر اشتباه گرفته اند. برفرما توی فنجان. این را زیر لب می گویم و از لا به لای مهره های چوبی که کوتاه و بلند جلوی اتاقک آویزانند می روم تو. بلند می شود و سلام می کند. می نشینم. - سلام. و نفس عمیقی می کشم. بوی عطر همیشگی قاطی بوی عطر ملایم تری می آید. - - راحت اومدی؟ - آره. کاملا. و ناخنم را کف دستم فشار می دهم. خیره شده به پشت سرم و محو لبخند می زند. کنجکاو می شوم بر گردم. بر می گردم و دختر پشت سرم را می بینم که لبخند می زند. یاد عروسک های پلاستیکی می افتم که لپ هایشان قرمز است و تکانشان که می دهی پلک هایشان باز و بسته می شود. خنده ام می گیرد. اخم می کنم و نگاهش می کنم. - - می بینی چقدر با حاله؟ - آره خیلی خوشگله. ولی سعی کن دو دقیقه چشم هات گردش نرن. - اینجا رو گفتم. - آها... یه کم زیاد تاریکه! - چراغ قوه روشن کن. و به شوخی بی مزه خودش می خندد. امروز زیادی سرحال است. - لطف کن آخر هفته رو خالی بذار. مهمون داریم. - هوم... سعی می کنم ولی قول نمی دم. این کار نحس شده نمی خواد تموم بشه. صدای زنگوله های آویزان بالای در حرف هایش را قطع می کند. - سیگار می خوای؟ - نه اینجا به اندازه کافی دود هست. و از کیفم بسته آدامس را در می آورم. - میشه این لنگه دمپایی رو نجویی؟ - دنبال وام رفتی؟آخرش باید برای خرید چادر اقدام کنی تا زندگی جدیدی رو گوشه خیابون شروع کنیم. بوی عطر کم کم کلافه ام می کند. فکر می کنم من از این عطر دارم یا نه؟ - باز تو رفتی سراغ وسایل من؟ این بار هزارم. عطر زنونه رو تو نباید بزنی. Ok؟ - چشم جناب سرهنگ. شمام یه لطفی بکن این لنز مزخرف رو نزن به چشمات. صبح تا شب صورت نقاشی شده می بینم. دیگه حالم داره بهم می خوره. روی صندلی جا به جا می شوم. - آهنگ قشنگیه. من خیلی دوست دارم. با تعجب نگاهم می کند و می گوید: کدوم؟ کم مانده بگویم مگه کری؟ - خب قراره فقط تو رو تماشا کنم؟ - نه قراره من تو رو تماشا کنم. - بی نمک. - چی میل دارید؟ مرد این را بی هوا می پرسد. متوجه آمدنش نشدم. - قهوه با کیک گردویی. رو به من می گوید برای شما بازم قهوه ترک؟ سر تکان می دهم که آره. - چه حواس پرت. من که تازه سفارش دادم. بازم قهوه ترک یعنی چی؟ جاشکری را روی میز می چرخاند. - با تو ام. کجایی؟ و بر می گردم و پشت سرم را نگاه می کنم. عکس های مثلا سینمایی کج و کوله چسبیده اند به دیوار. - امروز یه چیز جالبی شنیدم. - چی؟ - یکی از همکارای به ظاهر فرشته حضرت عالی با یه ونوس تمام عیار رابطه داشته. - خب؟ - خب هیچی. جالب بود. ظاهرا اشتهای مردا زیاد شده. و روی ناخنم لاک می زنم. - بفرمایید. فنجان قهوه را با شیر می گذارد جلویم. نگاهش می کن. من که شیر نخواستم. - یک ساهت پیش براتون آوردم گفتین پس شیرش کو؟ حالا می گین چرا شیر آوردی؟ سرش را بلند می کند و به پیشخدمت می گوید: شما بفرمایید. ممنون می شم. و دوباره سرش را می اندازد پایین. - تو حالت خوبه؟ این یارو که کاملا قاطی کرده. - آره. - آره چی؟ قاطی کرده یا تو حالت خوبه؟ - هردو. - اوهوم. کاش همین باشه. عصبانی نباشم. برای خودم تکرار می کنم تا یادم بماند عصبانی نباشم. - تو امروز قرار کاری اینجا با کسی نداشتی؟ - نه قار کاری اونم اینجا؟ - بگذریم. نمی خوای برای خونه کاری کنی؟ - چرا می خوای بریم آمازون بالای یدونه از این درخت خوشگلا یه خونه قشنگ می سازم بعد مثل دو تا کلاغ عاشق- کبوترا تا اونجا نمیان- با هم زندیگ کینم؟ - نه آقا لطف کنین دنبال یه اتاق توی یه مسافر خونه درجه صدم ناصرخسروباش و یه انبار پر موش که وسایلمونو توش جا بدیم. - تو رو خدا بی خیال شو. اومدیم اینجا که با هم حرف بزنیم. - اوهوم. نظرت چیه من برات شعرای عاشقونه بخونم تو هم به نشونه درک متقابل پلک بزنی؟ - آره موافقم. البته شاعر رو زنده انتخاب کن تا تو گور نلرزه. هر دو ساکت می شویم و زل می زنیم به دیوار. من به مهره های پشت سرش که انگار با رنگ دیوار قاطی شده و او دو باره به همان عکس ها. - توی کیفت عطر مردونه داری؟ - آره چطور مگه؟ - بزن خواهشاً کیفش را باز می کند. سرک می کشم. عروسک جا کلیدی اش عوض شده. - عروسک باز شدی. - نه مال بچه یکی از همکارامه یادم میره بدم بهش. و دوباره ساکت می شویم. پیشخدمت صورت حساب را می آورد. - پاشو بریم. کلی کار دارم. بلند می شوم و جلوتر راه می افتم. تقریبا دنبالم می دود. در را باز می کند. - دفعه بعد جایی قرار بذار که تو نقشه باشه. پیشخدمتش هم آلزایمر نداشته باشه. - باشه. برو خونه. سعی می کنم شب زودتر بیام. ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم ای بی خبر از لذت شرب مدام ما مادر پیاله: نوعی دشنام است. مثل «مادر سگ» و از این قبیل عکس رخ: اگر این کلمه را برعکس بخوانید، می شود خر. منظور خواجه هم همین یوده. محصول بیت: یعنی ای فلان فلان شده! چرا نمی گذاری آب خوش از گلوی ما پایین برود بیا توی جام عکس خر یعنی خودت را ببین. هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق ثبت است در جریده عالم دوام ما جریده عالم: نام جریده شریفه ای است که در زمان حافظ منتشر می شده است و در کتاب تاریخ مطبوعات به آن اشاره ای نشده است. حافظ مسئول صفحه شعر جریده عالم بوده است. محصول بیت:یعنی در زمان حافظ می شد با نوشتن نان در آورد. نگاه کن! خوب نگاه کن. من بزرگ شدم. شدم بانوی اردیبهشت. چرا تعجب کردی؟ آره همونم که... . نگاه کن. خوب به چشم هایم نگاه کن. خبری از برق شیطنت نیست. به جایش چیزیست که تو اسمش را می گذاری متانت یا هر چیزی که خواستی. خوب نگاه کن! دیگه گریه هم نمی کنم. آدم شده ام. تو برو آدم شو! از چشم هایم افتادی. دیگه نمی خوام حرفامو تکرار کنم. برو بزرگ شو. برو محو شو. برو آدم شو. چند تا (مثلا 5،6 تا) میمون را می اندازند توی یک قفس. یک نردبان گوشه قفس است و یک موز( یا نارگیل یا هرچیز دیگری که میمون ها دوست دارند) بالای نردبان. میمون ها موز را می بینند و یکی شان شروع می کند به بالا رفتن از نردبان. دستش که به موز می رسد، روی سر بقیه آب سرد می ریزند یا آب داغ یا بالاخره کاری می کنند که زیاد میمون پسند نیست. آب را آزمایشگرها می ریزند؛ همان آدم هایی که از بیرون به رفتار میمون ها نگاه می کنند. دفعه بعد که موز را بالای نردبان می گذارند. باز یکی بالا می رود و باز بقیه خیس می شوند. بار سوم چهارم دیگر کسی از نردبان بالا نمی رود . میمون ها تصمیم می گیرند که موز به خیس شدن یا سوختنشان نمی ارزد. میمون ها از دور موز را نگاه می کنند. بعد اتفاق تازه ای می افتد، یکی از میمون ها را از قفس بیرون می برند و میمون تازه ای به جایش می آورند. میمون از همه جا بی خبر موز را که می بیند می خواهد از نردبان برود بالا اما بقیه می ریزند سرش و از نردبان می کشندش پایین و آنقدر می زنندش که بفهمد این موز یک موز معمولی نیست. میمون 3-2 بار کتک می خورد و بدون اینکه چیزی از ماجرای آب بداند حساب کار دستش می آید و به جمع تماشاچی های هراسان می پیوندد. این کار را ادامه می دهند. هی میمون قدیمی از قفس بیرون می برند و به جایش میمون بی خبر از همه جا اضافه می کنند. دوباره موز و دوباره نردبان و دوباره کتک و دوباره جمع یکدست میمون های حریص هراسان و بالاخره زمانی می رسد که هیچ کدام نمی دانند که چرا نباید طرف موز بروند. فقط می دانند که نباید بروند؛ می دانند که اگر بروند کتک می خورند؛ از طرف بقیه ای که خودشان هم نمی دانند چرا کتک می زنند یا کتک می خورند. حالا موزی هست و قفسی و میمون هایی که هیچوقت طرف موز نمی روند، بدون اینکه بفهمند چرا؛ بدون اینکه بدانند این موز چه مرگش است یا خودشان چه مرگشان است! بیا کنار پنجره همانجایی که من دیدمت. ایستاده ام در خیابان، درست روی خط سفیدی که وسط آن کشیده اند. و دارم آرکادئون می زنم. تا تو را بیشتر عاشق کنم. تا تو بیشتر به خیابان نگاه کنی. تو عاشق منی یا خیابانی که مردی خط های سفیدش ایستاده؟ باور کن نمی توانم. باور کن سخت است هرروز صبح بیدار بشوم و ببینم. کسی کنارم خوابیده. کسی که خیلی وقت است یادش رفته قول داده بود نگذارد سردم شود. باور کن ماجرای عشق اول دروغ است. باور کن دوستت ندارم. برای وبلاگم که یک ساله میشه! وبلاگمو دوست دارم با اینکه خلوته. شاید به خاطر همین خلوت بودنش دوستش دارم. اینکه چیزی رو که نوشتی بخوانن خوبه و لذت بخش ولی نه به هر قیمتی. خیلی ها اومدن و دیدن و نظر دادن. (مرسی) یکی از اونا بود که تک تک نوشته ها رو با دقت تمام خواند و خوب فهمید که چطور دارن پیش میرن. اسمش رو نمیدونم اما از اون بیشتر ممنونم که اگر نمی گفت باز هم از روی خرابی حال مزاجی می نوشتم و وبلاگم میشد سطل آشغال روحم! بعضی ها گفتن پست ها طولانیه. اینها داستان هستن. هرچقدر هم کوتاه باشن بازم طولانی به نظر می رسن. من نمی تونم و نخواستم مینی مال بنویسم. گاهی کوتاه بودن جمله ها حس بدی رو منتقل می کنه. توی این دوستام که لینک شدن بعضا آدم های هستن که می تونن اگر مجال پیدا کنن میتونن هوای تازه ی ادبیات باشن. وبلاگ عکس نداره چون من آدم تنبلی هستم حوصله لینک کردن عکس ها رو ندارم. شما ببخشید. درباره وبلاگ کوتاه اما اونی که اید رو می گه. آره عزیز گاهی فرشته ها هم... توی این سه نقطه هرچی دوست داری بدار توی سه نقطه نام نویسنده هم. زیاد مهم نیست که تو اسم و فامیل منو بدونی. مطلبو بگیر. لذت درد رو حس کن. راستش اگر پسورد وبلگ قبلی(ن والقلم ما یسطرون) رو فراموش نمی کردم ثانیه های شنی شهرزاد هم شروع نمی شد. شهرزاد کشی. این آدرس وبلاگه. شاید از نظر تو مسخره باشه اما من براش دلیل دارم. چند بار موقع خوندن یه مطلب به نویسنده فحش دادی؟ چند بار وقتی کسی برات چیزی تعریف میکرده لبخند زدی و تو دلت گفتی خفه شو لطفا؟ چند بار ... دیدی قاتلی؟ دیدی شهرزاد رو می کشی؟ سعی کردم به کسی توهین نکنم. حتی بدترین حس ها و حرف ها رو با کلمه های قشنگ زدم. اگر حس می کنی بهت بر خورده 19 شاید مشکل از خودت باشه. 2) منو ببخش اما نه به خاطر اینکه حرفمو زدم برای اینکه بی دلیل این حس رو بهت منتقل کردم. بعضی ها می دونن و میگن جوجه ای(ممنون از لطفشون) برای اونایی که نمیدونن و پرسیدن. من 17 سالمه. تو هم می تونی بگی برای این حرفا جوجه ای ولی من جیک جیک خودمو می کنم تو می تونی نخونی مگه نه؟ من باور دارم در دو چیز نیرویی عظیم وجود داره یک کلمه ها و یکی آرزو ها. همون چیزایی که زندگی ما رو ساخته. به خاطر تمام غلط های تایپی معذرت می خوام. خدا رو شکر کنین دست خط خودمو تحمل نمی کنین! وظیفه من این است که دو پیاله چای داغ را از میان 200 نبرد خونین به سلامت به مقصد برسانم. حسین پناهی گوش کن وزش ظلمت را می شنوی؟ من غریبانه به این خوشبختی می نگرم. گفتمش: هر غلطی خواستی بکن. من به تو پول نمیدم. گفت: می دونستی دستیارعزرائیلم؟ گفتم: من که دستیار ندرم. شایعه پراکنی نکن. میددم که چطور سرخ و سفید می شود و دست هایش می لرزد. پول اون پیکان لکنده رو از کجا آوردی؟ جوابم نداد. - من تشنمه گوسفند هم که می خوان سر ببرن اول بهش آب می دن.. لیوان آب را دستم داد و پرسید روزی چقدر درآمد داری؟ نگاهش کردم و گفتم: اگر طرف مثل تو زپرتی باشه هیچی. تازه یه چیزی هم از جیب بهش می دم کارشش لنگ نمونه. گفت: زن دارم. وگرنه حسابی مردم. - آره ارواح شکم عمه جونت. لیوان آب را گرفت. اخم کردم و گفتم: زهر مار می کردیمش ها! چاقو را نشانم داد و گفت: من گوسفندم یا تو؟ یا اون بالایی؟ایم را دراز کردم و گقتم: من و تو بقیه شایدم ماهی باشیم ها؟ نه بذار مودب باشم ما همه احمقیم و خر. تو از بقیه بیشتر من از تو. چیزی نگقت. گفتم می دونی مردن چقدر خرج داره؟ - زیاد. - نه دادش سر و ته قضیه 1500 تومنه. من پولش رو گذاشتم کنار. قسم خوردم اگر هرچی زور زدم نتونستم کاری کنم خرجش کنم. تو چی؟ - من می خوم کار تو رو راحت کنم. تازه لازم نیست پولتم خرج کنی. گفتم بمیری هم بهت پول نمی دم. چاقو رو برداشت. گفتم یه لیوان دیگه آب بده. لیوان چهارم هم سر کشیدم. آدم باش وقتی منو کشتی مرد بودنت رو روی من امتحان نکن. با چاقو آمد طرفم دوستی دارم که نویسنده و منتقد است . همیشه میگه تا اصول رو نگرفتی تو رو ارواح شکم عمه جونت داستان نقد نکن. خلاصه این بنده ی خدا موهاش سفید شد(خودش میگه ما باور نداریم. ) اما نتونست اینو به ما بچه های کارگاهش حالی کنه. جلسه اخر هم گفت حلالمون کرده! مرسی که حلالمون کردین ولی ما هم هیچوقت نتونستیم بهتون بگیم که گوشیتونو بذارین روی silente ![]()


